زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره
پسرم برديا پسرم برديا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
پرکشیده🧚‍♀️پرکشیده🧚‍♀️، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره
پرکشیده 🧚‍♂️پرکشیده 🧚‍♂️، تا این لحظه: 7 سال و 1 روز سن داره

آرزوی من

زندگی رو ادامه میدم این تصمیم این دقیقه منه

ازمایش گلوکوز

1393/12/14 2:57
نویسنده : صبا بانو
472 بازدید
اشتراک گذاری

سلام جوجوی مامانبوس

برا تو که رفتم ازمایش ولی عمرناش دیگه اگر حامله بشم نمیرمشاکی

بقیه رو نمیدونم ولی من که حالم خراب شدهیپنوتیزم

صبح با بابایی رفتیم اون مرکزی که بهداشت معرفی کرده بود و گفت رایگانه ساعت نزدیک 9 بود که رسیدیم با لبخند سوال کردم من کجا باید ازمایش بدم ...زیبا

برگه رو گذاشتم جلوش بدون این که با من حرف بزنه در حالی که داشت با همکارش حرف میزد  با بیتفاوتی گفت فردا 8 اینجا باش ...سکوت

قیافه من دیدن داشت لبخند رو لبم خشکید ...غمناک

من با چه بد بختی از دیشب ناشتا بودم شبم خودمو چتر کردم خونه  مامان  امیدم صبح از کار افتاد که منو ببره ازمایش بعد این چی میگه؟؟متفکر

گفتم یعنی چی من ناشتا اومدم ازمایش بدمشاکی گفت خوب ؟خواب آلود

برو صبحونه بخور فردا بیا؟بای بای

خونت خراب میشه العان ازمایش بگیریم ؟؟آرام

منم لب ورچیدم اشک تو چشم جمع شدغمگین

امید که پشت سرم بود گفت بیا بریم اینجا سگ نمیاد برینه تو اومدی ازمایش ... کچلیعنی جملش تو حلقم ...!تعجب

دستمو گرفت و کشون کشون برد..

تو ماشین گفت خانومی غمتو نبینم محبت

میریم یه جا دیگه ...محبتگفتم پولش چی اینجوری ازاد حساب میشه خطا

گفت اون با من تو کارت نباشه 

رفتیم ازمایشگاه جهاد به من گفت تو بمون خودم میرم رفت و نوبت گرفت و اومد گفت بفرما اینم نوبت دید اونجا  بیخود  ادا در میاوردعینک

منم که نگران هزنه بودم گفتم چقدر شد گفت نترس زیاد نیست 18 تومن شد فدای سر پسرم ...راضی

برگهخ رو داد به من روش زده بود 513تعجب

گفتم نفر چندم رفته تو 

گفت 200خندونک

قیافه من دیدن داشت...

تو هم گشنت شده بود خودتو مچاله کرده بودی داشت پهلوم سوراخ میشد

امیدم چشماش کاسه خون خسته  چرت میزد موندیم تو ماشین تا  نوبتمون شد  مرحله اول ازمایش به سلامتی گذشت 

و خانومی که ازمایش میگرفت شربت گلوکوز رو داد به من و گفت قبلش میتونی چیزی بخوری ولی بعدش نه  ...

منم به بابایی گفتم گشنمه گفت بریم صبحانه ...

برام شیر کاکائو و کیک و بسته خرید (خون گرفتن ازم تقویت بشم )

نصف کیک رو خوردم با نصف استکان شیر کاکائو و یه مشت پسته شربت کوفتی هم با یکم اب  بالاش ...

نیم ساعتی گذشت حس کرم چشمامم جرقه میزنه  انگار یکی به دلم چنگ مینداخت امیدم خوابش برد 

من چش سفید گفتم بیدارش نکنم  رفتم مرحله دوم ازمایش...

چشمت روز بد نبینه سرنگ اول رو زد رگ پیدا نشد

سرنگ دوم رو زد تا خون وارد سرنگ شد چشمای من سیاه شد  ...

بعدگفت پاشو برو  تموم شد

تا تو سالن نفس نفس زنون اومدم..

که یه هو گوشام شروع کرد زنگ زدن چشمام بسته شد سرم گیج رفت همه جا تلاریک شدهیپنوتیزم

داشتم خفه میشدم 5 دقیقه تو همین حال خراب بودم که یه هوحس کردم حالت تهوع دارمسبز

کور مال کور مال دورو برم رو نگاه کردم یه سطل زباله سه متری من بود

تا سطل پرواز کردم  ..

و چشمت روز بد نبینه همونجا دو زانو مثل شتر نشستم زمین  اوق و اوق سبزسبز

 حالا مگر تموم میشه تو هم تو دلم بالا پایین میرفتی خسته

 هی دعا میکردم امید بیاد منو از رو زمین بلند کنه ...ولی خود کرده را تدبیر نیست ...گریه

یه نیم ساعتی گذشت و من بالا خره خودمو جمع کردم یکی نیومد بگه خرت به چند من...عصبانی

پاشدم رفتم تو ماشین دیدم امید بیدار شد ...خواب آلودعصبانی که چرا وانستادی من بیام ..سوتعصبانی

رنگمو که دید هیچی نگفت ...خطا

یه ساعت بعد مرحله سوم ازمایش

و اخرین مرحله که من همه بدنم دیگه میلرزید....بی حوصله

بعدم رفتیم خونه مامان من قش کردم چپه شدم ...خواب

جواب ازمایش هم گرفتم که برم دکتر ببینم چیه تا بهت بگم 

و این بود جریانات ازمایشگاه 

 

 

پسندها (2)

نظرات (3)

مامان زهره
14 اسفند 93 8:34
آخه خیلی ناراحت شدم ولی خدا رو شکر به خیر گذشت عزیزم هیچ وقت تواین لحظه ها تنها جایی نرو خوب نیست تو زمان بارداری حتما جایی میری یکی همرات باشه به هر خال تو این زمان فشار میاد پایین خیلی مراقب خودت باش مامان خانم
♥ نیکتا ♥
24 اسفند 93 18:10
_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤ __¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤ _¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤ _¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤ ¤¤¤¤نـــــرم نرمــــــــکــــ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ میرســـــد ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤اینــــــــــک¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ بهــــــــــار ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ __¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ بهـــــاران مبـــــــــارکــــ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ___________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _____________________¤¤¤¤¤¤ ______________________¤¤¤¤ _______________________¤¤
آمنه
29 فروردین 94 0:34
الهی..... خیلی ناراحت شدم.... چرا این همه آزمایش میگیرن....
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرزوی من می باشد